غزلی در حال و هوای...



سیف فرغانی از شاعران قرن هفتم و هشتم ادب فارسی است, غزل تاثیر گذاری از او برای تکان دل های آشفته کافی است.

 این غزل هرچند در دوره ی عراقی سروده شده اما رگه هایی از سبک خراسانی در آن پیداست.

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد        
هم رونقِ زمان شما نیز بگذرد

وین بوِمِ محنت از پی آن تا کند خراب      
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبتِ ایّام ناگهان        
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
برحلق و بر دهانِ شما نیز بگذرد

ای تیغ‌تان چو نیزه برای ستم دراز 
 این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد    
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غُرّش شیران گذشت و رفت  
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غُبارش فرو نشست   
گرد سُم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکُشت    
هم بر چراغ‌دان شما نیز بگذرد

زین کاروان سرای بسی کاروان گذشت    
 ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مُفتخر به طالعِ مسعودِ خویشتن    
تاثیرِ اخترانِ شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان, به شما ناکسان رسید    
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آنِ دگر کسان   
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم       
تا سختیِ کمان شما نیز بگذرد. . .

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ فروردین ،۱۳٩٠

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس



بغض کردن جواب نمی دهد (یادی از استاد ایرج افشار)



گزارش تصوری/ تشییع پیکر زنده یاد ایرج افشار - 1

 

در بزرگی استاد ایرج افشار زبان من کوتاه است در گفتن. این تنها مویه ای است به حال خودم که دیگر این لحظات در آن تکرار نمی شود.

مرگ اگر ریخت خون ماده و نر

هم بریزند خونش در محشر

و

سال‌ها بایست تا خون شیر شد

چقدر بعد از این کتاب گناه دارد

اوّلین بار در گناوه از نزدیک دیدمش با استاد ستوده و اقتداری آمده بودند به شهر ما. علیرضا خلیفه‌زاده زنگ زد که استاد افشار در راه رسیدن به گناوه‌اند. شبِ به یاد ماندنی‌یی بود دوستان دیگری هم جمع شده بودند عکس‌های آن شب را الیاس احمد‌حسینی در وبلاگ 30a30 گذاشت همان وقت. بعد از چند وقت دیگر، اردیبهشت بود و نمایشگاه کتاب، باز هم با دوستم علیرضا رفتیم این‌بار در منزلشان که فضایش برای هیچ دوستدار او نا آشنا نیست؛ حیاطی با صفا پر از گل صندلی‌های فلزی قدیمی در یک گوشه و... به اتاق که وارد می‌شدی راهرویی کوتاه بود و روبه‌رو نشیمن‌گاه خودش غرق در اوراق، کتاب‌ها و نوشته‌هایش و همین‌طور تلفنش که مدام در حال زنگ‌خوردن بود و هیچ کسی بی پاسخ نمی‌ماند، سمت راست ورودی جای نشستن مهمانانش بود و سمت راست‌تر، پذیرایی‌اش که نشان از این داشت از قدیم مانده است. مهران افشاری هم آن‌جا بود ولی برای شام نماند. شام را در کنارش آن‌جا بودیم آرام و باوقار شام خورد، احتمالاً احتیاط احوالش را می‌کرد برنج را هم با چنگال می‌خورد. همان شب پایان‌نامه‌ی مرا که «بررسی گویش گناوه» بود دید، پسندید و همان‌وقت واژه‌هایش را تخمیناً شمرد از هیچ چیز به سادگی نمی‌گذشت. در پاره‌های ایران‌شناسی بخارا هم یادداشتی نوشت کلاً هر چیزی که ربطی به یک گوشه از ایران داشت او را سر ذوق می‌آورد این را حتّی می‌شد از آن لاک‌پشت‌هایی که در حیاط خانه‌اش رها بودند و او آن‌ها را از هر گوشه‌ای از ایران جمع کرده بود فهمید وقتی پرسیدیم این‌ها چه نژادی‌اند با ولع توضیح می‌داد. در مورد پایان‌نامه‌ی من با دکتر علی‌اشرف صادقی تماس گرفت و گفت به هزینه‌ی «آن‌جا» این را چاپ کنید، نمی‌دانم کجا را گفت ولی فردایش که دکتر صادقی را دیدم گفت: «متأسفانه اینجا را هم مثل خیلی جاهای دیگر برچیده‌اند به استاد افشار نگفتم که احیاناً ناراحت نشوند» چاپ نشدن پایان‌نامه‌ی من همچنان ادامه دارد.

شب که از پیشش بر‌می‌گشتیم نسخه‌برگردان شاهنامه‌ی لندن را یکی به من و یکی هم به علی‌رضا داد. خط گران‌بهایش چون رشته‌ای گوهر بر این کتاب خواهد ماند. عادت داشت هیچ‌گاه از دولتسرایش دست خالی بیرون نیایی.

بارها دیدمش این‌جا و آن‌جا، دریایی بود سرشار از همه‌چیز، دریا را ما می‌دانیم چیست که در کنار آنیم، و او دریایی بود. بهترین و زیباترین دیدن‌ها در منزل خود آن بزرگوار بود از هیچ کمکی کوتاهی نمی‌کرد. وقتی تصمیم داشتم دیوان محمّد‌خان دشتی را تصحیح کنم بسیار تشویقم کرد و عجیب بود که می‌دانست یک‌بار در بمبئی چاپ سنگی شده است، گمان می‌برم کتابی نبود که نشناسد و حافظه‌اش که خدا می‌داند چه بود. از تصحیح موجود دیوان خواجوی‌کرمانی اصلاً راضی نبود همه‌ی نسخه‌های خطی‌یی را که از آثار خواجو جمع کرده بودم دید، سبکْ‌سنگین کرد و گفت که چه چیزهایی را بعد به کدام یک از نسخه‌ها اضافه کرده‌اند با میگو رفته بودم که دستم خالی نباشد لبخندی زد و گفت من که میگوخور نیستم. همسرم هم که در حال تصحیح کمال‌نامه بود از راهنمایی‌اش استفاده می‌کرد، اصلاً قرار بود استادِ راهنمایش باشد که سفر خارجش این اقبال را از ندا گرفت.


خنده‌اش ملاحتی داشت در «همایش لار» توی اتوبوسی بودیم که بسیاری از استادان از جمله علی‌اشرف صادقی، باستانی‌پاریزی، مدرسی، ابوالفضل خطیبی و... بودند حرفِ رفتن به جایی پیش آمد استاد اقتداری گفت: اگر با افشار بودی و می‌خواستی جایی بروی برعکسش را بگو وگر نه او آن‌جا که تو می‌گویی نمی‌رود، همین‌طور که سرش توی نوشته‌ها و یادداشت‌هایش بود خنده‌ای دلنشین کرد امّا همه‌ی کسانی که این حرف را شنیدند از خنده لبریز شدند، من و علیرضا هم که با هم رفته بودیم لار دو روز بعد که بر می‌گشتیم هنوز می‌خندیدیم و چقدر خوش گذشته بود امّا حالا «چقدر به «کتاب» بد می‌گذرد» حالا بدا به حال هوای اتاقی که دیگر نفس افشار نمی‌شود و دلم برای همه می‌سوزد و آن لاک‌پشت‌هایی که در حیاط به امان خدا رهایند خندیده بود و گفته بود از منطقه‌ی شما هم آورده‌ام...

چقدر دل حکیمه و محمّدرضا گرفته است.

عکس‌هایی از دیدارهایمان در وبلاگ لیراوی است.

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٩

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس



غزلی تازه



به دلیل ایرادی که در باز شدن وبلاگ من پیش آمده این غزل را می‌توانید در اینجا هم بخوانید: kama55.blogspot.com

اشاره:

پس از نزدیک به شش سال که از سرودن آخرین غزلم می‌گذشت این غزل را گفته‌ام. ‌‌ تقدیمش می‌کنم به «آن» که نمی‌توانستم برایش غزل بگویم. به خوبی و بدی،زیبایی و نازیبایی غزل نمی‌خواهم زیاد کار داشته باشم خوشی من همه از آمدنش است. امیدوارم راهنمایی‌های شما بتواند به بهتر شدنم کمک کند.  


انگار در صدای خودم دیده بودمت

ای اتَفاق من! که نفهمیده بودمت

شاید تو بوده‌ای وسطِ شعرهای من

این سال‌ها و این همه نشنیده بودمت

پشت تمام پنجره‌ها سر کشیده‌ام

هر جای تلخ شهر که بوسیده بودمت

می‌خواستم بیایی تقویم مرده بود

می‌خواستم بگردم گردیده بودمت

تو بودی و نبودی و بودی چقدر من!

از هر دقیقه، ثانیه پرسیده بودمت

دور از تو! دورتر شده‌ام از قدم زدن

با تو اگر چه در رگ و «پیــ»چیده بودمت


 

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸۸

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس



خبر از تصحیح



١)  این وبلاگ از روزی که بنا شد، قرارش بر این بود که فقط شعر بگذارد و بخواند. هدف از این کار شاید این بود که مرا دوباره به هوای شعر برگرداند و البته هوای غزل.

امّا انگار دل‌مشغولی‌های من در حوزه‌های دیگری بود غیر از سرودن. هر چند هنوز هم که هنوز است ارزشمندترین! کار را تولید هنر می‌دانم که خودم البته چند سالی است از این ارزش دور افتاده‌ام.

باری! به هر حال قرار این وبلاگ به دلایلی به هم خورد. یکی از دلایلش این بود که هر چه شعر داشتم برمی‌گشت به تاریخی چهار ساله ـحدّاقل ـ قبل از آغاز این وبلاگ. یک دلیل دیگرش هم رفتنِ عزیزانی بود که رفتنشان و خاطراتشان دلم را می‌آزرد. دکتر قیصر امین‌پور و دکتر مرزآبادی قرارِ فقط شعر را به هم زدند و دفتر مرثیه را و داغ دل را بر این وبلاگ گشودند. من حتّی اگر خواستم از شعر آنی نباشد که «قیصر» بود امّا عقلم نمی‌توانست جنگیدن در شعر را از او نپسندد و از او چیزی نگویم ودکتر مرزآبادی که دریغا دریغ!

٢) مخاطبین این وبلاگ، در مقطعی، بسیارانی بودند که تنبلی‌هایم مانع ادامه‌ی راه با آن‌ها شد؛ تا جایی که دیگر آن‌ها را از من گرفته است. مخاطبینی مشخّص ،که می‌آمدند، شعر می‌خواندند و مِهر می‌نواختند. اگر توانستم این‌جا را یک سایت می‌کنم اگر هم نه به شکلی بهتر از آن‌چه بود ادامه‌اش می‌دهم. می‌خواستم بگویم: جواب ندادن‌هایم به اظهار محبّت دوستانه از سر بی‌عاطفگی نبود، بل از گرفتاری‌های دیگر ودغدغه‌های دیگر  است که امیدوارم راهی برای بازگشت باز شود.

٣) شعر نگفتن من کماکان ادامه دارد و وارد ششمین سال بودنش شده است. اگر شعری از قبل مانده باشد باز هم می‌گذارم، البته که تحمّلش با شماست. نکته‌ی دیگری که به این وبلاگ اضافه خواهد شد یادداشت‌های ادبی من است و گاهی همراهم ندا.



دفتر غزل‌های من «کلاغِ بعد از باغ» سال‌هاست آماده‌ی چاپ است که تنبلی‌هایم به او هم سرایت کرده است و مانع این کار می‌شود. البته یک مشکلش هم کمبود شعر است که گم شدنِ یکی از غزل‌ها این مشکل را حادّتر کرده است. این غزل را برای دخترانِ معصومِ دبستانی سروده بودم که دریاچه‌ی پارک، آن‌ها را ربود. امید من این است که اگر بخت مساعد بود! امسال آن‌ها را بدهم ناشر.

وامّا



در حوزه‌ی پژوهش، کار تصحیح دیوان محّمد خان دشتی (1246-1298 ه.ق) را به آخر آوردم. این کار بیش از یک سال به درازا کشید. دشتی یکی از شاعران نسل دوّم دوره‌ی بازگشت است که در خورموج زندگی می‌کرده و البته حاکم بلوک وسیعِ دشتی بوده است.

دیوان شاعر یک بار در سال 1319 ه.ق در بمبئی چاپ سنگی شده است. ما که می‌پنداریم جای یک چاپ منقّح از دیوان شاعر خالی‌ست و امیدواریم تلاشمان با اسلوب علمی تصحیح متن همراه بوده باشد، با مقابله‌ی نُه نسخه‌ی خطی که شش تای از آن‌ها تاریخ کتابت دارند و این تاریخ پیش از چاپ سنگی است، تصحیح این اثر را به انجام رسانده‌ایم. بقیّه‌ی نسخ هم ـ اگر چه بی‌تاریخ ـ به قرائن نسخه‌شناسی در حدود همین سال‌ها کتابت شده‌اند.

دشتی اگر چه خان بوده و بالطبع گرفتار ذهنیّات حکومت‌داری، امّا شاعری حرفه‌ای‌ست و با شعر دوره‌ی خود کاملا آشنا. کتاب‌های دیگری هم داشته که کاتبِ درگاهِ او در دیباچه‌ای که بر دیوان او نگاشته به آن‌ها اشاره می‌کند. از دیگر آثار این شاعر به جز «خسرو و شیرین » که به ناصرالدّین شاه تقدیم شده نسخه‌ای به دست نیامد. تنها ردّ پای یکی از کتاب‌های او پیدا شد که به تفصیل در مقاله‌ای به آن پرداخته‌ایم و در یکی از مجلّات پژوهشی چاپ خواهد شد.

توضیحات دامنه‌دارتر در آن‌چه این شاعر است و کتاب‌هایش در مقدّمه کتاب آمده و پس از این در همین‌جا اطّلاعات را تکمیل می‌کنیم.



در بین تصحیح آثار کهن، امسال ـ به امید خدا ـ «کمال‌نامه»‌ی خواجو نیز به چاپ خواهد رسید. این مثنوی عرفانی به دست‌های دقیقِ «ندا ابن‌علی» و با مقابله‌ی قدیم‌ترین نسخه‌های دیوان خواجو تصحیح شده است.

یکی از این نسخه‌ها، نسخه‌ای‌ست که در کتاب‌خانه‌ی بریتانیا در لندن نگهداری می‌شود و تاکنون، به جز کمال عینی ،آن هم در تصحیح یکی از مثنوی‌ها، کسی در تصحیح آثار خواجو از آن بهره‌ای نبرده است. ارزش و چگونگی این نسخه در معرفی نسخِ مورد استفاده، آمده است. همه‌ی این نسخه‌ها به تایید استاد ایرج افشار رسیده‌اند و صحّت و اصلتشان تایید شده است. دکتر توفیق سبحانی نیز در همه‌ی مراحل کار مدد رسانِ این تحقیق بوده‌اند.

خواجو یکی از تاثیرگذارترین شاعران فارسی ـ اگر نه بر جریان‌های شعری پس از خود ـ حدّاقل بر خواجه است، امّا این اقبال را نداشته که چاپ منقّحی از آثارش به دست دوست‌داران شعر فارسی برسد. هرچند همه با شنیدن نام خواجو بی‌درنگ به یاد حافظ و طرز سخن خواجو می‌افتند.   

کمال‌نامه تاکنون یک بار و آن هم ضمن خمسه‌ی خواجو به دست آقای سعید نیاز کرمانی تصحیح شده است، امّا این کار نه آن‌چنان است که شایسته‌ی یک تصحیح انتقادی باشد. مقاله‌ی «ضرورت تصحیح دوباره‌ی کمال‌نامه» از مصحّحِ تازه‌ی کتاب بیان محکمی‌ست بر اشتباهات راه یافته به متن کمال‌نامه‌ی مصحَّحِ نیاز. این مقاله سه گونه‌ی اشتباه، در این تصحیح را بازگو می‌کند.

از میان مثنوی‌های خمسه‌ی خواجو «روضه‌الانوار» به دست استاد محمود عابدی تصحیح شده ومیراث مکتوب آن را چاپ کرده است. کار تصحیح دیگر مثنوی‌هایش نیز در مراحل ابتدایی است که امید آن داریم ختم به خیر شود.

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۸

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس



مرگ آمد در تو را زد، برد



مرگ می‌آید ببرد.

دکتر غلامحسین مرزآبادی استاد بازنشسته‌ی دانشگاه تبریز در سن ٧٨ سالگی درگذشت.

من این افتخار را داشتم که 2 واحد تاریخ بیهقی در دوره فوق لیسانسم را با ایشان بگذرانم.

یادداشتی روی تحقیق من در این درس نوشت به این مضمون که می‌توانی بیهقی را تدریس کنی. من این یادداشت را برای همیشه نگه می‌دارم که خاطره‌ای‌ست ...

نمی‌دانم چه بنویسم جز این که چقدر برایم دردآور است بعد از مدت‌ها که این وبلاگ بی‌صاحب افتاده بود با این خبر بر می‌گردد.

مقاله‌های استاد را می‌توانید این‌جا بخوانید:

انگیزه‌های پشتیبانی محمود غزنوی از زبان و ادب پارسی

ملک‌الشعرایی در ایران

شیوه‌های مرزبندی در روزگار باستان

رویدادهای سیاسی سده‌های چهارم و پنجم و تاثیر آن در فرهنگ و ادب پارسی.

روحش شاد

 

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸۸

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس



والنتاین



تقدیم به ندا

 

در این زمانه ی بی هاو هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

 

این وبلاگ بی اندازه تنبل شده. خیلی از مخاطبینش را از دست داده و احتمالا برای برگشت به روزهای گذشته خودش دچار مشکل بشود اما تصمیم گرفته ام آن را به یک وبلاگ خوب و ارزشمند شعر و شاعری و درباره شاعری تبدیل کنم. امیدوارم این طور باشد.

در همین روزها منتظر باشید.

دوستان و محققان می توانند در قسمت " مجله های ادبی " این وبلاگ که با عنوان پایگاه مجلات تخصصی فارسی مشخص شده اند به مجلات معتبر علمی تحصصی دست پیدا کنند. از این پس مقاله های ارزنده را در دید عموم خواهیم گذاشت.

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس



 



سلام

      پس از چندین ماه فقط غزل:

 

 

بوی کسی که خشک شده لای دفترم 

 

پیچــیده در فضـای اتــــاق مجـــاورم

 پیچیده در هوای " کسی نیست " بویشان 

باید از ایــن معادله ســر در بیـــاورم

 زیبایی تو کوچه ی ما را گرفته است 

این هم به گفته ی تو زیادی است از سرم

تنها صــدات توی هـوا ایسـتاده بود 

آوردمــش اتــاق نشــســته برابرم

حالا کنار پنجره ی این اتاق تلخ 

 وردست چای و قل قل داغ سماورم

در کیف این هوای به این شکل دور خود 

می پیچد و به حرف می آید:

"پشت کدام جمله سرک می کشی به متن 

روی کدام کلمه هوای تو زد سرم

که من به دیدن جملاتی به شکل تو

در ساختار هر کلمه دست می برم

امّا دری به دیدن تو وا نمی شود 

 این سعی مرده ایست که پشت همان درم"

 این لرزه ی صدای زمستانی آشناست

این را شنیده ام مـ مـ من از ددفترم

حرف مرا که در کلمات تو روشن است_ 

از سال های قبل_ به این جمله می برم

نقطه تمام این غرل آخر من است 

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٧

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس



غزل دوباره غزل



سلام
این تاخیر را می دانم هیچ بهانه ای نمی تواند توجیه کند نه درس خواندن هایم برای آمادگی تافل نه نداشتن شعر تازه نه کلاس های دانشگاه و نه تمام بهانه هایی که می توانم ردیف کنم برایتان ولی همه فقط بهانه اند. حوصله تان را سر نمی برم فقط یک غزل می نویسم از سال های قبل:
 
شناسنامه ام از نامی آشنا خالی است
محیط صفحه پر از روزهای توخالی است

 سکوت صفحه اسیر سفیدی متن است
سکوت صفحه پر از « این چه جای خوشحالی» است
 
کسی شبیه خودم پرسه می زند در اتاق
کسی شبیه خودم که پرنده ی قالی است

و می پرد برود از هوای من بیرون

چقدر مثل خود من! اسیر بی بالی است

خوشش نیامده از شعرهای آخری ام
نشسته لج بکند این چه حال و احوالی است؟

خوشش نیامده گفتی چه بد شد این طوری

دوباره فکر کنم فکر شعر آن سالی است

-«...     ...      ...     ...    ...   ...   ...

...     ...     ...     ...    ...   ...   ...»

و توی صفحه ی دوم زنی شبیه من است

که برگ می زند و سهم دست او کالی است

که فکر می کند «آن روزهای خوب چه شد؟»

که فکر می کند این روزهاش پوشالی است

 و زوم می کند این بار روی نام کسی

که در توالی آن روزها چه اشکالی است

و توی صفحه قدممی زند به هر طرفی

و می رسد به سر سطر: جای من خالی است.

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٧

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس



مرگ شاعر؟



قیصر فرمان یافت.

به همین سادگی که نبود اما...

هر چقدر با شعر باشی و هر چقدر شاعر جدی تر باشد زندگی شاعرانه تر می شود،مرگ برخورد جدی تری با تو خواهد کرد،مرگ حساب تو را هم می رسد.

 در همه ی دنیا « ادبیات مقاومت»، «پایداری»،«جنگ»،یا هر چه بنامیمشان را خواه نا خواه دوست دارند. این قضیه هیچ ربطی هم به حکومت ها ندارد، حرف از کسانی است که دویده اند، جنگیده اند و شاید هم رفته اند. حرف از کسانی است که جنگ روی پوستشان یادگاری نوشته است در خانه هایشان را زده است و احیانا ویرانشان کرده است ،حرف از کسانی است که "جنگ" آن ها را کوچانده است.یکی از تاثیرگذارترین شعرهای سیمین بهبهانی « شلوار تا خورده دارد...» است. قیصر امین پور دیگر نیست یعنی دیگر کسی نیست ببیند:

 رقاصه ی شهر آتش است و دود است...

دیگر نیست یعنی بعد از این کسی نیست بگوید:

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

و یعنی ناگهان چقدر زود دیر می شود.

قرار اول من با خودم این بود که این جا فقط از شعرهای خودم بگذارم، هیچ حرفی نزنم، کاری به کار هیچ کسی نداشته باشم و از خیلی چیزها کناره بگیرم اما مرگ انسان ها بیش از همه چیز آزارم می دهد. مرگ تنها کسی است که من نمی توانم با او کنار بیایم.من آدم سازگاری ام ،خیلی چیزها خسته ام می کنند،بسیاری عصبانی ام می کنند اما تنها مرگ بی تابم می کند،مرگ یعنی دیگر نیستی و این «به همین سادگی» نیست؛مرگ یعنی شاید قبلا هم نبوده ای؛ آری قرارم بود آری؛ اما خاطره آن شب در رستوران برادران مناجاتی که داشتم با قیصر قرار می گذاشتم که پایان نامه ی فوقم با او باشد و پذیرفت و من که می خواستم یکی از وجوه غزل های عاشقانه سعدی را کار کنم و بعد منصرف شدم. آن شب محمد ولیزاده هم بود و خیلی های دیگر هم بودند آری این خاطرات نمی گذارد آدم به یاد خیلی چیزها نیفتد ،مگر این که دلی از سنگ... حالا مرگ این قرار را به هم زده است مگر می شود بی خاطره زندگی کرد حالا کسی نیست بگوید:

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

خیلی از ما از راه دور قضاوت می کنیم مثل خود من که بسیاری مواقع همین کار را کرده ام اما قیصر مهربان، متین و کوچک نفس بود. خدایش بیامرزاد.

هرچند:

حتا اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس



يک غزل ديگر



سلام به همه آن هایی که خودشان می آیند این جا

من این وبلاگ را به روز کردم و رفتم سراغ کامنت ها دیدم ابراهیم اسماعیلی عزیزم یه کامنت گذاشته که اون پیرزن پست قبل اسفندماه ماهی شده در آسمان ها. دریغ و درد که جز این الان از ذهنم بر نمیاد. حتما همه فهمیدین که ایشان مادر «حسین منزوی» بودند.

بی هیچ حرفی؛ چون نه حرفی هست شنیدنی و نه...

فقط همین الان از خواب بیدار شدم نمی دانستم چه کار کنم آمدم پشت میز کامپیوتر و وبلاگم را به روز کردم.

در این اتاق پشت همین میز و صندلی

چه روزها که سرزده می آمدی ولی

می دیدمت همیشه برای کسی شدن

در نوک این مداد شکسته معطلی 

با این مداد ردّ ِ تو را می گرفتم و

می آمدم دوباره سر جای اوّلی_

در این اتاق پشت همین میز و صندلی

چه روزها که سرزده می آمدی ولی

می دیدمت همیشه برای کسی شدن

در نوک این مداد شکسته معطلی 

با این مداد ردّ ِ تو را می گرفتم و

می آمدم دوباره سر جای اوّلی

در این اتاق پشت همین میز و صندلی

چه روزها که سرزده می آمدی ولی

می دیدمت همیشه برای کسی شدن

در نوک این مداد شکسته معطلی 

با این مداد ردّ ِ تو را می گرفتم و

می آمدم دوباره سر جای اوّلی

در این اتاق...

 

 

کاتب : حسین جلال‌پور در ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٦

Comments متنی بر حاشیه      افزودن به دلیشس